خاطرات آنلاین من، نگاه

اولین پاییز

  این اولین پاییز زندگیمه.....اولین باری که برگ ریزون و می بینم.....اولین باری خش خش برگ های چنار و زیر پام حس میکنم...اولین باره که زرد و نارنجی درختا رو میبینم..... امسال برای اولین بار بارش برف و دیدم ،اولین باری بود که وقتی پام و بیرون میراشتم همه خیابون از برف   سفید سفید شده بود....همه کوههای روبرو ،، همه ی درختای زرد و نارنجی.......دقیقا ۲۵ آبان بود....قشنگ ترین و آروم ترین صحنه ای بود که تو کل عمرم می دیدم...مثل یه تابلوی نقاشی رویایی بود ...چقدر میشد تو اون لحظه ها خدا رو دید..خدایا تو اینهمه قشنگی رو چطور آفریدی........ما رو زمین ات اینهمه بدی میکنیم و تو زمین و پر میکنی از رحمت ات...... اون روز قشنگ و ...
29 آبان 1398

۲۱آبان۹۸

کی فکرشو میکرد داره میشه یه سال.... یه سال که اهواز و خاطراتش و آدماش برا همیشه تموم شده.... سه شنبه ۲۱آبان بعد کلی وقت قرار گذاشتیم با سین و صاد رفتیم یه کافه تو انقلاب.....هم کلاسیا و هم اتاقای دوره کارشناسی.....یه سال پیش کی فکرشو میکرد که دفعه بعدی که همدیگه رو میبینیم یه نقطه وسط پایتخت باشه......در حالیکه من تو این شهر ارشد میخونم و اونا به قصد کشت برا کنکور سال بعد درس میخونن کافه قشنگی بود....حیاط یه خونه قدیمی بزرگ بود که وسطش حوض داشت و دور حوض گلدونای شمعدونی......صبونه املت زدیم.....هوا سرد بود.....‌عاشق سرمای پاییزم.....و همین که فرصتی پیش اومده بود که چند ساعتی بزنم بیرون و حال و هوام عوض شه ، باید دو دستی می...
24 آبان 1398

و دوباره پایتخت......

اون شبی که میخاستم برگردم تهران ، یک ساعت قبلش دایی اینا اومدن خونه مون.....دیشبش تو تولد آنا بهشون گفته بودم بیان داداچ و ببینم دلم نقطه میشه براش.... خاله جان هم هر وقت میخام برگردم میاد دیدنم.....اون شب زنگ زد گفت میام برات گواهی بنویسم واسه اون هفته ای  که دانشگاه  پیچونده بودم.... آنا و داداچ و بردم تو اتاقم ، نشوندم شون رو میز بهشون پاستیل دادم..همون پاستیلایی که از ایران مال با قیمت فضایی خریده بودم و دلم نمیومد بخورم شون......با پاستیل سرگرم شون کردم که بتونم عکس بگیرم.........بماند که دختر دایی هی خودشو مینداخت وسط و نمیخواستم که تو عکسام باشه.....بماند که همه پاستیلامو یه جا چپوند تو حلقش..... رفتن شاید سخت ...
24 آبان 1398

تعطیلات رویایی

و اینک تعطیلات رویایی نگاه به پایان رسید ....بعد از ۱۸ روز.....چقد دلم تنگ شده برا اون روزایی که اهواز تَهِ دوری یود....ولی خب تجربه ی زندگی تو تهران یکی از رویاهای دیرینه م بوده ..... حالا تعطیلات رویایی خود را چگونه گذراندیم؟ در انتظار ردی خبری پیک امیدی...‌...نشد.....بماند که چقد دلم شکست......ولی دیگه مهم نیست..... دوره دوم کلاس عروسکسازی هم تموم شد....منم که امیدی بهم نیست عروسکسازی رو ترک کنم،یه وقتایی عزمم رو جذب(!) میکنم اما نمیتونم رهاش کنم......تو این مدت سه تا دختر فندقی درست کردم ، عکسش رو آخر پست میزارم...... چند روزی از تعطیلات هم همگی در سرماخوردگی عظیمی فرو رفتیم.....بنابراین نشد هیچ کجا بریم ...دلم...
17 آبان 1398

به خانه برمیگردیم

یک ماه طولااااانی در پایتخت گذشت و حالا در یکی مونده به آخرین روز مهر ماه ، به خانه برمیگردیم...... یه روز قبل از سفر به خونه پدری ، که تا ۵ عصر هم کلاس داشتم ، تصمیم گرفتم به صورت لحظه آخری برم بازار و یه چیزی برا مامان و خواهر بخرم.....از راه دانشگاه مستقیم رفتم صادقیه و دوستم هم باهام اومد.....و من هی در استرس بودم که این بچه خسته ست و شب نشده باید برگرده خوابگاه و اگه مامانش زنگ بزنه ببینه بیرونه دعوا میکنه ولی خودش اصرار داشت که بیاد...... یه چرخی تو پاساژا زدیم اما قیمت ها اونقدری گرون بود که نمیشد هیچی خرید! یه بلوز بافت نازک خیییلی معمولی خونه ای ۱۸۰ تومن!!!!! خب چخبره آخه؟؟؟؟؟ به سختی تونستم یه بلوز اسپرت کلاهدار برا خواهر ...
30 مهر 1398

این روزام

روزای کلافه کننده ی پاییزِ خوابگاه هی کش میاد. دلم ترکید تو این قفس دلم میخاد برم پارک ، خرید، کلاس های هنری ..... دوستم که هم کلاس و هم اتاق هستیم اصلاااا پایه نیست میگه پول ندارم و من نمیدونم چی کار میکنه که هی پول نداره ....دیروزم شارژرش ترکید و چون آیفون بود کلی خرج اضافه افتاد رو دستش و کلا از طرف خانواده مجوز نداره زیاد پاشو از این در بزاره بیرون در نتیجه فعلا در گوشه عزلت به سر می بریم منم یه مقدار از پولم رو صرف  کلاس پیشرفته عروسکسازی کردم با وسایلش که سفارش دادم که البته آموزش بصورت مجازی هست .. امادوست دارم برا مامان و خواهرم یه چیزی بخرم هفته بعد که میرم خونه بهشون بدم .تک و تنها خرید رفت...
23 مهر 1398

نگاهه دلتنگ

روزای پایتخت نشینی داره دو هفته میشه ولی انگار صدساله که اینجام تهران شهر آرزوهام بود! دورترین رویای ممکنم یه وقتا میخندم به آرزوهام!  من در ازای تحصیل در تهران شاید خیلی چیزا رو از دست بدم.......نمی دونم ارزششو داره یا نه..... از روزی که اومدم چشمامو بستم نه به دلتنگی فکر کردم نه به دوری نه به تنهایی....نمیخواستم با فکر کردن بهش  حال خودمو خراب کنم...این بخشی از جبر زندگی منه که باید طاقت کنم تا بگذره.... همه تلاشم این بود روحیم خوب بمونه ،سرمو گرم کنم ، یه روز با نقاشی ، یه روز گلسازی یه روزم رفتم ورکشاپ عروسکهای قلاب بافی......بازم دنبال کلاسهای هنری ام هنر تنها چیزیه که از دنیای واقعی دورم میکنه...
18 مهر 1398