خاطرات آنلاین من، نگاه

۲۴ دی

به‌ا مید اینکه فردا شب مثه این‌ موقع تو قطارم و برمیگردم شهرم.......دقیقا بعد هفتاد روز....... فردا آخرین امتحان هم تموم میشه......امتحانا واقعا سخخخخختتتتت بود.....به معنای واقعی کلمه گند زدم......اصلا فکرشم نمی کردم..........ولی بالاخره تموم میشه......الان در وضعیتی ام‌ که مخم شدیدا سوت می کشه و نه میتونم به درس خوندن ادامه بدم نه از استرس و نور چراغ خوابم‌ میبره....... خدایا طبق معمول قول میدم از ترم دیگه آدم شم......  
25 دی 1398

خوابگاه......

هر دم از این باغ بری میرسد...... و خوابگاه به حال بهم زن ترین جای ممکن برای زندگی تبدیل شده....‌ جایی که منو از خودم متنفر کرد...از هر آدمی که از کنارم رد میشه میترسم از آدمای  سالن مطالعه‌ میترسم نسبت به خودم خیییلی حس بدی پیدا کردم..... حیف از اینهمه پول که بابای بیچارم می ریزه تو حلق مسئول این خوابگاه که فقط سر ماه یادش میاد باید بیاد پولا رو جارو کنه و بره...‌‌‌‌....گازها همه خرابه تلویزیون خرابه سالن مطالعه نور کافی نداره و حاضر نیست دوتا چراغ بیشتر بزنه.....کاشی های حمام به شدت لیزه و گویا قرار بوده سالپیش عوض شون کنه و نکرده و بدتر از همه اینکه اینجا یه سرپرست نداره که لااقل  حواس...
19 دی 1398

جشنواره عروسکسازها🤦‍♀️🤦‍♀️

دیروز:۶دی ۹۸ خب من فکر میکردم هفتم باشه ، روز شروع جشنواره ی عروسکها ، تصمیم داشتم برم که خاله م گفت طرفای ظهر سمت فاطمی کار دارن منم میرسونن.....چی از این بهتر ؟! دیگه نمیخاست کلی پول اسنپ بدم.......کارهامو کردم و کم کم آماده داشتم میشدم که فهمیدم ای وای امروز ششمه.....اونقدر خورد تو ذوقم😔 چون همه برنامه هام به هم می ریخت و فقط اون روز رو وقت داشتم برم یعنی تا قبل از اینکه برگردم خوابگاه....... هیچی دیگه بعداز ظهر نرفتم خوابگاه که فردا صبحش برم نمایشگاه .....فاصله فاطمی تا خوابگاه خیییلی زیاده  و قد سفر به کره ماه  هزینه رفت و آمد میشد ...... امروز ۷ دی با اولین صدای گوشی از خواب پریدم......حالا فکر کن قرار بود در...
7 دی 1398

قصه شب یلدا

یادم نمیاد اول های پاییز بود یا وسطاش مهر بود یا آبان بافتن شال جدیدی رو که کلافهای کامواش رو سال پیش خریدم شروع کردم...... با هر رجی که بالا میرفت به تو فکر میکردم و بیشتر  حس میکردم دلم میخاد به تو بدمش......حتی نمی دونم توی تصوراتم چه شکلی هستی چاقی یا لاغر قدت کوتاهه یا بلند فرقی نمی کنه ولی میدونم حتما اون شال خیلی به تو میاد..... اگه تو بودی انقدر تند تند میبافتمش تا شب یلدا تموم شه و بهت هدیه بدمش‌ که زمستون یخ نکنی......ولی حالا آروم آروم مییافم، یه رج امروز یکی فردا ، رج بعدی رو هفته بعد، که ی وقت زود تموم نشه و خودم صاحبش شم....باید اونقدر آروم ببافم که تا وقتی به رج آخر میرسم،تو اومده باشی.....
3 دی 1398

شب یلدا_۹۸

مظلومانه ترین یلدای عمرم بود..‌‌ اولین سالی بود که اینهمه تنها بودم.... همیشه خونه مامان جون جمع میشدیم و کلی خوش میگذشت.....مامانجون یه سفره بزرگ مینداخت از این سر هال تا اون سرش.....بابا بزرگ برامون فال می گرفت....پارسال فرشته یلدایی درست کرده بودم هندونه سه طبقه تزیین کرده بودیم..... چند وقت پیش از ولیعصر لباس هندونه ای خریده بودم با ست دستبند و گوشواره انار...... عمه م دعوت کرده بود برا شب یلدا....دو دل بودم که برم چون همه همسایه هاشو دعوت کرده بود و من تو اون جمع غریبه بودم.....این تجربه رو هم داشتم که یه بار دیگه منو تو جمع همسایه هاش برده بود و نشسته بود با اونا به هر و کر و منم یه گوشه تنها مونده بودم، که بگه بب...
1 دی 1398

خرابم مثل خرمشهر

به خاطر آلودگی تعطیل شدیم خواستم بلیط بگیرم یه هفته برم  خواستم برم پاستیل برا آنا بخرم و فرداش راه بیفتم خیلی نیاز داشتم که یه مدت برم اونقدر زیاد که در وصف نمیگنجه خیلی فشار رومه.......از همه طرف....‌خیلی زیاد..... مخصوصا اینکه دیگه روم نمیشه برم پیش خاله م....‌اونقدر که این مدت همش اونجا بودم‌‌......چند هفته پشت سر هم از سه شنبه میرفتم تا جمعه....درسته خونه پدر منه ولی خب اونا دارن زندگی میکنن اونجا....‌‌.... نزاشتن بلیط بگیرم......خیلی دلم شکست..‌.‌.‌‌بلیط قطار نبود اتوبوس رو نزاشتن......گفتن جاده ها برف و بارونه خطرناکه......اصرار نکردم....‌....ولی اونقدر...
26 آذر 1398

روز دانشجو

روز دانشجو بود،همون روزی که بار و بندیلمو بستم و برگشتم خوابگاه.....عدس پلو درست کردم با مرغ... یه جور عجیبی دلم غصه مند بود..‌‌‌...یادم افتاد به مناسبت روز دانشجو برج میلاد رایگانه.....پیام دادم به دختر عمه......تنها کسی بود که میشد به پایه بودنش امیدوار بود...... قرار گذاشتیم من یه قسمتی از مسیر و برم و سر آزادی همدیگه رو ببینیم....‌ بعد کلی وقت یه غذای درست حسابی پخته بودم ، انقد تند تند خوردم و نجویده قورت دادم که نفهمیدم چی خوردم  و بعدش انقد تند تند دویدم که زود برسم تا شب نشده که دل و روده م باهم جابه جا شدن انگار....   همین که رسیدیم گیت برج میلاد خانومه گفت تا دوازده ظهر را...
19 آذر 1398

مهمونای پاییزی

آخ خدا که چه روزاییه ..چقدر داستان و ماجرا .... چند  روزی هست که مامانجون بابا بزرگ اومدن تهران .....  بعد کلی داستان و ماجرا و گند زدن دایی مامان و دخترش و خاله ش به اوقات مامانجون که بعد کلی وقت اومده تهران  ، به مناسبت بلک فرایدی رفتیم تیراژه که مثلا حال و هوامون عوض شه و از اون فضا درآیم!...‌. تصور کن مامان جون بابا بزرگ و تو تیراژه...تو اون فضای قرتی فرتی.....خب معلومه حال و هواشون خوب که نمیشه هیچ حوصلشونم سر میره..... اما این وسط خاله جانم پایه بود و گشتیم شعبه آراز بانو رو پیدا کردیم.....حالا من بین دوتا مدل گیر کرده بودم و انقدر خواهر برادرای مامانجون با زنگ زدنای پشت سر هم شون اذیتش کر...
18 آذر 1398

به خانه برمیگردیم

یک ماه طولااااانی در پایتخت گذشت و حالا در یکی مونده به آخرین روز مهر ماه ، به خانه برمیگردیم...... یه روز قبل از سفر به خونه پدری ، که تا ۵ عصر هم کلاس داشتم ، تصمیم گرفتم به صورت لحظه آخری برم بازار و یه چیزی برا مامان و خواهر بخرم.....از راه دانشگاه مستقیم رفتم صادقیه و دوستم هم باهام اومد.....و من هی در استرس بودم که این بچه خسته ست و شب نشده باید برگرده خوابگاه و اگه مامانش زنگ بزنه ببینه بیرونه دعوا میکنه ولی خودش اصرار داشت که بیاد...... یه چرخی تو پاساژا زدیم اما قیمت ها اونقدری گرون بود که نمیشد هیچی خرید! یه بلوز بافت نازک خیییلی معمولی خونه ای ۱۸۰ تومن!!!!! خب چخبره آخه؟؟؟؟؟ به سختی تونستم یه بلوز اسپرت کلاهدار برا خواهر ...
30 مهر 1398