خاطرات آنلاین من، نگاه

روزنگاشت

اخر هفته رفتم اهواز برای دومین کنکور من نبودم مامان و خواهر رفته بودن آموزشگاه که خواهر یه کلاس هنری ثبت نام کنه..... نمیدونم مامانم برای اینکه با مدیر صحبت کنه با بهونه ثبت نام خواهر رفته یا براش مهم نبوده و واقعا خواسته خواهر رو همونجایی ثبت نام کنه که من یه روز قبلش با مدیرش  بحث داشتم و من اونقدر خوش شانس بودم که مدیر ازش خواسته با مامانم صحبت کنه در مورد من و کلاسم.... انقدر حرص میخوردم و ناراحت بودم که مامانم گفت اصن زنگ میزنم میگم تو دیگه این کلاسو نمیری .....حقیقتا تموم اون دو روزی که اهواز بودم هر لحظه آرزو میکردم مادر واقعا همچین کاری کنه..... گویا طی مذاکراتشون مدیر اقرار کرده بود کارش غلط بوده لحنش بد بوده ولی من...
30 تير 1398

خداحافظی با دنیای هنر

انقدر روزهای سخت و پیچیده ای رو میگذرونم که الان آرزوم شده ، هیچ کاری نداشته باشم و صبح تا شب پشت میز بشینم درس بخونم..... کلاس عروسکسازی رو با نهایت ذوق و شوق و انرژی شروع کردم ، برای شاگردام خیییلی خییلی بیشتر از اونچه ک باید وقت گذاشتم خیییلی بیشتر از حدی که باید باهاشون راه اومدم ‌.از جون و دل کار کردم نه به خاطر اونها ، به خاطر خودم ، به خاطر ارزش و اعتبار کارم... یکی از شاگردام همسایه قدیم مادربزرگم بود ، از روز اول حس حسادتش رو نسبت به خودم متوجه شدم، از همون برخورد اولی که گفت من کوچیک بودم با عمه ت کلاس میرفتم منظورش این بود حالا تو که نصف منی باید بیای مربی من بشی؟.... این خانوم به بهونه کار و بچه تکالیفش رو انجا...
26 تير 1398

این روزهای تیرماهی

دو جلسه ست کلاس خیاطی میرم....این خانومه رو از اینستا پیدا کردم..‌‌با اسم مزون پرنسس! کلی عکس از دوخت و دوزها و تعریف چار چپ و راست از تک بودنش! از اینکه کلاسش ظرفیتش محدوده و این حرفها مام خام شدیم فکر کردیم هیچکس تو این شهر به پاش نمیرسه .....کلی هم منتظر تا کلاس رو تشکیل بده حالا بگو ۴ نفر هم در کل متقاضی نبودن و بنده خدا صرفش نکرده با دونفر کلاس تشکیل بده! آخرشم با همون دو نفر تشکیل داد کلاس و ...... روزی که رفتم فهمیدم همه دبدبه کبکبه ای که تو فضای مجازی راه انداخته مثل طبل توخالیه....مزونی در کار نبود، این خانومه تو خونه ش خیاطی میکرد....ولی اینکه دوره مانتودوزی بود و مثل اموزشگاه ها با ده مدل دامن بی کاربرد شروع ن...
20 تير 1398

این راز سر به مهر!

از روزی که رتبه ها اومد خاله م روزی صدو پنجاه بار زنگ میزد و با ذوق فراووووان تو گوش مامانم میخوند که این بچه ترکونده، شاید اصلا تهران قبول شه ، غیر از تهران هم هرجا دیگه قبوله؛ مامانم با اینکه میدونست از این خبرا نیست ولی الکی امیدوار میشد و من دیگه حالم داشت بهم میخورد از اینکه خاله م کم کم داشت این موضوع و رسانه ای میکرد! البته که از روی ذوقش بود ، از روی خوشحالی، انگار که خودش کنکور و ترکونده باش؛ همونقدر هیجان زده و خوشحال....‌سر از پا نمیشناخت، ولی حقیقت و نمیدونست!حقیقتی که برای ما یه راز سر به مهر بود.... ولی من دیگه طاقتم طاق شد.....خسته شدم از اینکه روزی صدبار زنگ میزد و الکی مامانم و امیدوار میکرد.....نباید یه حتی یه نقطه ...
19 تير 1398

خانوم معلم!

گفته بودم آموزشگاه بهم پیشنهاد داده بودن که عروسکسازی یاد بدم.....منم از خدا خواسته خوشحاله خوشحال......همه دغدغه م شد کاری که داشتم شروعش میکردم.....روزی هزار بار با خودم تمرین میکردم چی باید بگم چطوری صحبت کنم ،همه موارد رو توی دفتر یادداشت میکردم و تمرین میکردم......انگار که میخاستم فیزیک هسته ای درس بدم......با وجود همه استرسهام ولی رو ابرا بودم ، خوشحاله خوشحال، جلسه اول برگزار شد، نمونه کار بردم، الگوها رو بهشون دادم، مثل خانوم معلما پای تخته براشون کلی چیز میز نوشتم،  البته که اصلا به شکل معلم نگاه نمیکنن ، تو گروه مینویسن سلام عزیزم! یا مثلا میشه فلان چیز و توضیح بدی عزیزم! آدم که به معلمش عزیزم نمیگه! گرچه که از شون کل...
12 تير 1398

فلسوف یعطیک ربک فترضی

خدایی که هیچ کورسوی امیدی برام باقی نزاشته بود، خدایی که یه کوه درد تو قلبم نشونده بود، درد خواهرم مادرم خودم ، ترس ، ناامنی، دلشوره.....بهش میگفتم این بود قرارمون؟......خدایی که میخاست ثابت کنه حتی تو سخت ترین شرایطم نگاهشو ازم برنمیداره....تو همه لحظه هایی که صدای بغضمو خفه میکردم،حضور داشت ، نگاهش سمتم بود،التماسش میکردم که نگام کن که یه نگاهت دنیامو بهشت میکنه..‌... بعد از رویای قشنگی  که سرنوشت تا دم حقیقت شدنش کشوندم و در حد یه رویا موند، من بودم و فکر و خیالاتی که یه لحظم از سرم دور نمیشد.....دلم میخاست که سرم شلوغ شه ، که انقدر محو زندگی بشم و انقدر موضوع برای فکر کردن داشته باشم که اگه بخام هم فرصت نکنم به اون...
10 تير 1398

خرداد و کوه درد

تقریبا یه ماه پیش بود.....خرداد سخت و بد یمن و سنگینی که هر روز با یه اتفاق وحشتناک غافلگیرم میکرد....دقیقا اولین روز خرداد بود که بد شروع شد و سنگینیش تا تهش ول کن نبود....خردادی که کوه درد بود‌‌‌‌ اتفاقی که بخاطرش دعا کرده بودم و هزار جور نذر و نیاز به وارونه ترین شکل ممکن رقم خورد ، من موندم و غصه ای که امونم و بریده بود و فکر و خیالاتی که دیوونم کرده بود.... مشکلاتی که خواهرم به بار آورده بود،  دعوایی که اون هیولای بی چشم و رو راه انداخته بود و مریضی مامانم و وحشتی که از نو درونم جوونه زد و ترسی که پاشو از زندگیم بیرون نمیکشید ..... آخرین  امتحان های دوره کارشناسی، دوتا امتحان سخت و سنگین روزای...
10 تير 1398

داستانهای شروع کار هنری

عمه م کانون رو بهم معرفی کرد برای آموزش، قبل از اینکه دخترش به دنیا بیاد خودش تابستون ها اونجا آموزش میوه آرایی داشته، مدیرش و میشناخت، شمارش رو بهم داد ، براش نمونه کار هامو فرستادم ، چند روز گذشت،جواب نداد، فکر کردم مربی دیگه ای داره یا کسی دیگه رو پیدا کرده که جواب منو نداده، داشتم بی خیال میشدم ، یه روز دل و زدم به دریا و زنگ زدم بهش و گفت عکسها رو ندیده......دو سه روز بعد سه چهارتا از دخترا (عروسکها) رو برداشتم و رفتم کانون....خیلی از کارم خوشش اومد، یه فرم پر کردم و قرار شد ظرفیت که تکمیل شد کلاس شروع بشه تا این لحظه که خبری نشده.... از یه طرف دیگه مدیر آموزشگاهی که کلاسهای هنری رو طی دوسال اخیر اونجا میرفتم تو اینستا پیام داد که انقد ...
7 تير 1398

داستان های نمایشگاه

سه تا شلف رو دیوار اتاقم بود که دخترا (عروسکها) رو دسته به دسته با نظپ و ترتیب یک جا نشونده بودم و حالا باید راهی نمایشگاه شون میکردم..... همه رو از طبقه ها بیرون آوردم ، بعضساشون یه ذره ترمیم نیاز داشتن ، ،دونه دونه لباس ها و موهاشونو مرتب کردم و اتیکت قیمت زدم ، بسته بندی کردم و تو کارتون چیدم.....بعد ازظهر هم رفتیم کارتونها رو تحویل نمایشگاه دادم.... مامان و عمه کوچیکه هم حسابی تبلیغ کردن ، عمه کوچیکه که بخشی از شغلش مربوط که کارهای هنری میشه و تقریبا شناخته شده هستن ، تو پیجشون تبلیغ گذاشتن و خلاصه کلی ترکوندن.... اونروز بعدازظهر مامانجون پاش گیر میکنه به تاب دخترخاله که وسط هال گذاشتن و کله پا میشه و انگشتش ضریه میبینه، مامان ب...
4 تير 1398