خاطرات آنلاین من، نگاه

تعطیلات رویایی

1398/8/17 16:11
نویسنده : نگاه
32 بازدید
اشتراک گذاری

و اینک تعطیلات رویایی نگاه به پایان رسید ....بعد از ۱۸ روز.....چقد دلم تنگ شده برا اون روزایی که اهواز تَهِ دوری یود....ولی خب تجربه ی زندگی تو تهران یکی از رویاهای دیرینه م بوده .....

حالا تعطیلات رویایی خود را چگونه گذراندیم؟

در انتظار ردی خبری پیک امیدی...‌...نشد.....بماند که چقد دلم شکست......ولی دیگه مهم نیست.....

دوره دوم کلاس عروسکسازی هم تموم شد....منم که امیدی بهم نیست عروسکسازی رو ترک کنم،یه وقتایی عزمم رو جذب(!) میکنم اما نمیتونم رهاش کنم......تو این مدت سه تا دختر فندقی درست کردم ، عکسش رو آخر پست میزارم......

چند روزی از تعطیلات هم همگی در سرماخوردگی عظیمی فرو رفتیم.....بنابراین نشد هیچ کجا بریم ...دلم تنگ شده برا صدای پای آب ، برا مادر برا یه تفریح درست حسابی تو این هوای خوشگل..‌‌....‌‌ولی نشد دیگه..‌‌‌.‌‌...

بعد از دوره نقاهت وارد فاز تدارکات تولد دختر خاله شدیم.....یه روز با خاله اینا رفتم پارک برا عکاسی تولد جوجه.....با اینکه اصلا همکاری نمیکرد و حواسش،پرت بادکنک بازی بود ولی عکساش عااااالی شدن....

در واپسین روزای تعطیلات رویایی هم یه روز صبح با خواهر رفتیم پارک خانواده  چونکه واقعا دیگه دلم داشت میترکید و این حجم از خونه بیرون نزدن فراتر از تحمل بود.....بعدش هم تا نصف شب خونه خاله بودیم برا تدارکات تولد فسقل که تازه زبون باز کرده و بهم میگه آسی ......چقد دلم تنگ میشه براش

تولد آنا تنها مهمونی بود که بعد مدتهاااا میرفتم برا اولین بار موفق شدم موهام و به قول شاخای اینستا کرلی کنم😆.....برای اولین لباس زرد پوشیدم نمیدونم این رنگ چقد بهم میومد یا نمیومد ولی خب رنگ متقاوتیه و من دوسش دارم.....

چقد دلم برا حال و هوای بدو بدوها و تدارکات جشن ها و عروسیهای درجه یک تنگ شده....لباس خریدن ، صد دفعه خیاط رفتن .....چسبوندن تیکه های گیفت ها ......فعلا هم که از این خبرا نیست ....مگه اینکه من یا دختر عمه برا بقیه درجه یک بشیم.....باز به اون یه امیدی هست به من که اصلا.....

نمیدونم به بهونه ی چی یه هفته بیشتر به خودم مرخصی دادم....مادر که میگه بخاطر نوبت دندونپزشک نرفتی تهران....ولی خب من از اولشم کرم داشتم که بمونم ،بهونه ش هم جور شد شکرخدا🤪

به من باشه هنوزم دلم نمیخاد نرم....😐

دلم میخاد بمونم و اتفاقای بهتری بیفته.‌...دنیا بچرخه و بچرخه و اون روزی بیاد که آرزومه...‌‌چی میشد زندگی یه دکمه ای داشت مثه فیلم جلو میزدیم و لحظه هایی رو که دوست داشتیم زندگی میکردیم و بقیه شو دور میریختیم......

از اینجا به بعدِ آبان ، تمومه آذر ، حتی شب یلدا ، تا نمیدونم کجای دی ،همش رو باید تو تنهایی های تهران دووم بیارم...........خدایی خیییلی زیاده...‌.خیلی زیاد‌..‌....خدا کنه بتونم از پسش بربیام....

 

 

پسندها (2)

نظرات (2)

فاطمهفاطمه
17 آبان 98 18:10
از اول وبت بات همراه بودم.
خیلی کوچیک تر از اونیم که بخوام چیزی بگم اما بعد هر سختی آسونی هستش.برای یه دختر سخته تو تهران تنها باشه اما می ارزه به موفقیت آیندت.شاید همین یه پله برای موفقیتته از کجا معلوم؟
نمی خواستم نظر بزارم اما خیلی پر حرفی کردم.ببخشید.
نگاه
پاسخ
مرسی از همراهیت دوست گل🦋
عمه فروغعمه فروغ
21 آبان 98 1:15
قبلا میشمردم کی برمیگردم خونه خدایی سخت میگذشت روزا...ولی حالا بهش فکر نمیکنم نمیگم تا تعطیلی بعدی خیلی مونده میگم نهایتش نتونستم چند روزی میرم و برمیگردم این جوری حس خیلی بهتری دارم و روزا برام آسونتر میگذره
امتحان کن بهتر میشه حالت😊
نگاه
پاسخ
من راهم خیییلی دوره طوری نیست که بتونم چند روزی برم و برگردم....ولی به قول شما هی بخایم مثه زندونیا روزا رو چوب خط بزنیم خیلی سخت میگذره بهمون.نباید بهش فکر کرد.من سعی میکنم هر طور شده سر خودمو گرم کنم که زیاد بهش فکر نکنم
امیدوارم موفق ترین باشی دوست خوبم