خاطرات آنلاین من، نگاه

روزنگاشت

1398/4/30 2:33
نویسنده : نگاه
51 بازدید
اشتراک گذاری

اخر هفته رفتم اهواز برای دومین کنکور

من نبودم مامان و خواهر رفته بودن آموزشگاه که خواهر یه کلاس هنری ثبت نام کنه.....

نمیدونم مامانم برای اینکه با مدیر صحبت کنه با بهونه ثبت نام خواهر رفته یا براش مهم نبوده و واقعا خواسته خواهر رو همونجایی ثبت نام کنه که من یه روز قبلش با مدیرش  بحث داشتم و من اونقدر خوش شانس بودم که مدیر ازش خواسته با مامانم صحبت کنه در مورد من و کلاسم....

انقدر حرص میخوردم و ناراحت بودم که مامانم گفت اصن زنگ میزنم میگم تو دیگه این کلاسو نمیری .....حقیقتا تموم اون دو روزی که اهواز بودم هر لحظه آرزو میکردم مادر واقعا همچین کاری کنه.....

گویا طی مذاکراتشون مدیر اقرار کرده بود کارش غلط بوده لحنش بد بوده ولی من فکر میکنم ایشون خییلی با سیاسته چون میخاد هرطور شده کج دار و مریض این کلاس به انتها برسه و اگه کارش لنگ من نبود مطمئنا رفتارش صدو هشتاد درجه تغییر میکرد......

من این خانومو خیلی دوست داشتم ، این اموزشگاه و این کار و این هنر و .....با عشق شروعش کردم اما حالا به بزرگترین فوبیا تبدیل شده برام....متنفرم از خودشو همه دم و دستگاهش.....وحشت دارم از کلاس فردا....از روبرو شدن با مدیر و شاگردا و.....

نمیدونم چرا احساس میکنم استرس زیادی رو دارم تحمل میکنم.....استرسی که بیشتر از حد توانمه.......

کلاس خیاطیمو هم عوض کردم....کلاس جدیدمو عااااشقش شدم‌....انقد که خوب بهم یاد میده ولی خیلی سخت گیره مو رو از ماست بیرون میکشه....کلی هم تکلیف ازم میخاد....امروز اولین الگو رو روی پارچه گذاشتم....با اینکه کار تمرینی بود کلی ساعت وقت صرفش کردم اخرشم نمیدونم کجای محاسباتم غلط از آب درومد که حس کردم کمی تا حدودی کج و کوله شد😂😂امیدوارم برخورد جدی نکنه باهام.....انقد ذوق دارم که تا هفته آینده اولین مانتو رو میدوزم😍 

کاشکی دنیا این یه بار و محض رضای خدا نزنه تو ذوقم.....

 

 

پسندها (3)

نظرات (0)