خاطرات آنلاین من، نگاه

خداحافظی با دنیای هنر

1398/4/26 0:35
نویسنده : نگاه
44 بازدید
اشتراک گذاری

انقدر روزهای سخت و پیچیده ای رو میگذرونم که الان آرزوم شده ، هیچ کاری نداشته باشم و صبح تا شب پشت میز بشینم درس بخونم.....

کلاس عروسکسازی رو با نهایت ذوق و شوق و انرژی شروع کردم ، برای شاگردام خیییلی خییلی بیشتر از اونچه ک باید وقت گذاشتم خیییلی بیشتر از حدی که باید باهاشون راه اومدم ‌.از جون و دل کار کردم نه به خاطر اونها ، به خاطر خودم ، به خاطر ارزش و اعتبار کارم...

یکی از شاگردام همسایه قدیم مادربزرگم بود ، از روز اول حس حسادتش رو نسبت به خودم متوجه شدم، از همون برخورد اولی که گفت من کوچیک بودم با عمه ت کلاس میرفتم منظورش این بود حالا تو که نصف منی باید بیای مربی من بشی؟....

این خانوم به بهونه کار و بچه تکالیفش رو انجام نمیداد، از روز اول کرم داشت و انگار اومده بود که به هر نحوی شده کار منو زیر سوال ببره.....

سه جلسه از کلاسم گذشت، زنیکه نمک به حروم زنگ زده بود به مدیر گفته بود من از کیفیت کلاس راضی نیستم.....

یکی دیگه از شاگردا هم چرخ خیاطی نداشت و همش آه و ناله میکرد که یه جوری یاد بده که با دست بدوزم! یه روزم ازم الگوی حیوانات میخاست در حالیکه به کلاس من اصلا ربطی نداشت.....اینم زنگ زده بود به مدیر اموزشگاه....و مدیر هم به من گفت داری برا اموزشگاهم تبلیغ منفی میکنی

همه این اتفاقات دست به دست هم داد تا من مدیر رو مچاله کنم! بشورم پهن کنم رو بند..بهش...اول خوبه خوب قانعش کردم مشکل از اونهاست که کارشون رو درست انجام نمیدن.بعد هم گفتم من دیگه ادامه نمیدم برو دنبال یه مربی دیگه ! دقیقا نقطه ضعفش همین هست و چون با مربی قبلی هم تازه به هم زده ، از رو هوا موندن کلاس و به قول خودش تبلیغ منفی برای اموزشگاهش میترسه......از من میخاد سمبل کاری کنم ، خودم یه نمونه انجام بدم شاگردا مثه بز نگاه کنن و تو خونه انجام بدم، هرچی خواستم حالیش کنم این روش اشتباهه زیر بار نمیرفت.....اولش خییلی خییلی منطقی و مودبانه صحبت کردیم، آخرش عصبانی شد منم عصبانی شدم، شاید یه ذره زیاده روی کردم، دست گذاشتم رو نقطه ضعفش و حالشو شدیدا گرفتم! 

اگه یک درصد به کار خودم شک داشتم ، اگه درصد کم کاری کرده بودم انقدر زورم نمی گرفت.....ما هیچ قرارداد کاری نداریم.میتونم نرم و کلاسشو بزارم رو هوا و اعتبار اموزشگاهشو زیر سوال ببرم تا ارزش کار خودم پایین نیاد....بنظرم این خیلی بهتره تا با روش سمبل کاری ادامه بدم و بازخورد های منفی صدبرابر شه.....بهش گفتم من دیگه هیج تعهدی نمیدم شاگردا خوب یاد بگیرن چون روشی که از من میخای اشتباهه.....

تحمل اینهمه استرس و فشار برای اولین تجربه کاری واقعا فراتر از حد توانمه...، اونم در حالیکه همه وقت و انرژی مو صرف این کار کردم.نمیخام زحمتم رو آدم های حسود تباه کنن ....آدمایی که هم سن خودم و حتی خیلی خیلی بزرگترن و از اینکه به هیچ جایی نرسیدنو به آدمی مثل من که سن بچشونو داره معلم شون شده حسادت میکنن

از اون همه شوق و اشتیاقم هیچی باقی نمونده ،  اگر خونوادم پشتم بودن ، از هیچی نمیترسیدم، همه چیز و رها میکردم ولی متاسفانه بهم میگن تو یک دنده و لجبازی، داری اشتباه میکنی و باید ادامه بدی و تا تهش بری......من کم تجربه م مجبورم به حرفشون گوش بدم چون اگه برام مشکلی پیش بیاد تنهای تنهام و هیچکس رو برای ذره ای حمایت ندارم‌‌‌‌......کاشکی این روزا زودتر بگذره تا این کلاس لعنتی شرش  کم شه 

تو زندگیم روزای سختی داشتم ، روزایی که فقط با پناه بردن به هنر تونستم ، ذهنم رو از اتفاقات بدی مثل چرخه کالوین و کربس پشت هم تکرار میشد ، منحرف کنم و تنش ها رو از خودم دور کنم.....انقدر تو دریای هنر غرق شدم که پیشرفت خودم رو نمیدیدم‌...ناخواسته داشتم وارد دنیایی میشدم که هنر یک حرفه محسوب میشد و یه جورایی یک شغل..زمین و زمان مخالف بودن ، اما بخاطر علاقم جلوی همشون وایسادم..شروعش عالی بود ، چون آدم کاری رو که با علاقه انجام میده حتما توش موفقه....توی دنیای جدیدی که درهاش  سمتم باز شده بود جلو میرفتم، همه چیز خوب و عالی پیش میرفت، آدمایی که مقابل تمسخر ها و مخالفت هاشون وایساده بودم جز مشوق هام شده بودن......درست وقتی تو اوج بودم ، اتفاقایی که دلسردم میکردن هجوم آوردن سمتم....وقت و زحمتی ک صرف کارم میکردم همه انرژیمو ازم میگرفت....همه روز با دوندگی میگذشت ، از برنامه درسهایی که روهم انبار شده بود عقب میفتادم، برای کلاسهای جدیدی که دوست داشتم، وقت کافی نداشتم،اونقدر فشار و استرس موج موج سمتم میومد که حاضر بودم با یه دنیا کتاب و تست تو اتاق دربسته ای محبوس شم و تنها دغدغه م تیک خوردن صدتا تست روی ساعت مقرر باشه......این وسط سر و کله افرادی پیدا شده بود که معتقد بودن مقصر تمام ناکامی های زندگیشون منم! اگر اونها دوبرابر من سن و تجربه داشتن اما ادمهای موفقی نبودن ، از روی ضعف،به جای بالا کشوندن خودشون ، بهسیستم پایین کشوندن دیگری متوسل میشدن....ناخواسته وارد بازی کثیفی شدم که آدمهاش به هر دروغی چنگ میزدن تا بالاتر از خودشونو تخریب کنن و من باید هرطور شده بود خودم رو از دنیای مسخره آدمهایی ک این بازی رو راه انداخته بودن بیرون مینداختم.....باید برمیگشتم به روزهایی که هنر دریچه ای سمت آرامش بود، دور از دنیای سیاه و اکنده از کینه ادمهای دل تاریک این روزگار،اینجا بود که تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه یه تیکه از قلبمو لابه لای گلهای پیراهن عروسکها جا بزارم و تو اوج با دنیای هنرخدافظی کنم ......و یه روزی بالخره درست ترین تصمیم اشتباه دنیا رو گرفتم.......ترجیح دادم یه ژنتیسین با آینده مبهم باشم تا یه هنرمند موفق با آینده ای روشن 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)