خاطرات آنلاین من، نگاه

این روزهای تیرماهی

1398/4/20 3:14
نویسنده : نگاه
127 بازدید
اشتراک گذاری

دو جلسه ست کلاس خیاطی میرم....این خانومه رو از اینستا پیدا کردم..‌‌با اسم مزون پرنسس! کلی عکس از دوخت و دوزها و تعریف چار چپ و راست از تک بودنش! از اینکه کلاسش ظرفیتش محدوده و این حرفها

مام خام شدیم فکر کردیم هیچکس تو این شهر به پاش نمیرسه .....کلی هم منتظر تا کلاس رو تشکیل بده حالا بگو ۴ نفر هم در کل متقاضی نبودن و بنده خدا صرفش نکرده با دونفر کلاس تشکیل بده! آخرشم با همون دو نفر تشکیل داد کلاس و ......

روزی که رفتم فهمیدم همه دبدبه کبکبه ای که تو فضای مجازی راه انداخته مثل طبل توخالیه....مزونی در کار نبود، این خانومه تو خونه ش خیاطی میکرد....ولی اینکه دوره مانتودوزی بود و مثل اموزشگاه ها با ده مدل دامن بی کاربرد شروع نمیکرد، پوئن مثبتی بود که تصمیم گرفتم همین کلاس و برم.....

روز اول با هر جون کندنی بود گذشت....

بهد از کلاس تو خونه به سختی تمرین کردم چون تو کلاس اونطور که باید درست یاد نگرفته بودم....من بهش گفته بودم صفره صفرم جلسه دومانتظار داشت براش الگو بالاتنه بکشم.....اگه جلسه اول با کلی زور و تلاش تونستم بفهمم ماجرا از چه قراره، جلسه دوم هیچی هیچی نفهمیدم‌‌‌‌‌......یه کاغذ گذاشته بود جلوش همزمان ساسون و پنس و سجاف و طراحی یقه و اصلاح خطوط روی الگو و.....رو پشت هم انجام میداد و میرفت جلو‌‌‌..هرچی هم میگفتم من اینطوری نمیتونم پیش برم میگفت برات فیلم میفرستم!....دیگه اومدم خونه هیچ تلاشی برای تمرین چیزهایی که گفته بود انجام ندادم چون در کل چیزی یاد نگرفته بودم و حوصله ی وقت گذاشتن بی نتیجه رو نداشتم......از طرفی هم دچار بی اعصابی شدید شده بودم که هیچی یاد نگرفته بودم و نمیتونستم تمرین کنم‌‌...

مامانم رگمو زد که بی خیال شو! یه جای دیگه  برو این خوب یاد نمیده روشش درست نیست .....تقصیر خودم بود که زود اعتماد کردم فکر کردم واقعا شاخ خیاطیه! نگو اینهمه تعریف میده از خودش همش الکیه......

 که  طی این چند روز مثه بچه مدرسه ای رو داشتم  که درسها رو بلد نیست و نمیتونه مشق هاشو بنویسه و تمرین هاشوحل کنه.....واقعا اعصابم به هم ریخته بود....

امروز یهو فکر کردم به اینکه دختر تو میدونی چند وقته لای کتاب درسی هاتو باز نکردی و یه ذره هم استرس شو نداری! کاشکی با درسهای جدی هم همینطور برخورد میکردی بچه! چنین بی خیال چرایی؟ چطور برا یه رسم الگوی خیاطی که عقب افتادی اینهمه به هم ریختی در حالیکه عین خیالت نیست چقدرر از درسهات عقبی!

حقیقتا خودمم نمیدونم چه مرگمه که نمیتونم دو دقیقه سر درس بند شم.....انگار که حسودا چشمم کردن!  یه زمانی من همون بچه مردمی بودم که فک و فامیل میزدن تو سر بچه هاشون! و بعضیا به همین دلیل از من متنفر شدن! و انقدر خونوادش با زور و کتک مجبورش کردن به درس خوندن که ارشد امسال تو شاخشه!....

این روزا دقیقا هر روز صبح که بابام میره سرکار با عصبانیت از خواب بیدارم میکنه که پاشو درس بخون....وقتی که رفت و من درها رو بستم دوباره خواب رو امتداد میدم.....نمیدونم چرا فکر کرده یه سال درس نخوندم تو یه هفته میتونم شق القمر کنم.....

اکثر ساعات روز رو تو اتاقم سپری میکنم اگه جلوش آفتابی شم باز داد و دعواست که چرا سر درست نیستی مگه یه هفته دیگه امتحان نداری!

و من کنکور هفته آینده  اصلا جدی نیست برام و صرفا جنبه آزمایشی داره و من نمیدونم چطور باید بفهمونمش که برای سال ۹۸ هیچ تصمیم و برنامه ای نداشتم و سرمایه گذاری اصلی برای سال آینده ست.....

حقیقتش اینه که من از اولین روزی که تصمیم گرفتم درس بخونم و رفتم دنبال کتاب و مشاور،  بهم گفتن برای امسال خیلی دیره و برنامه ات طوری تنظیم میشه که برای سال بعدآمادگی داشته باشی و دقیقا بی انگیزه شدن من از همونجا شروع شد که حالا که قراره یک سال پشت کنکور باشم و امسال قبول نشم چرا از الان خودمو اذیت کنم! میدونم توجیه مسخره ایه ولی هر کس دیگه هم جای من بود شاید همینقدر بی انگیزه میشد....

خلاصه که اینروزا از دست این پدر و تزریق پرتکرار  استرس و عذاب وجدان به ته گوشت و پوستم ، کلافه ام.....

وقتی توی اتاقمم اگه صدای چرخ خیاطی و بفهمه شر میشه.....منم که اینروزا آموزشگاه میرم وبرای اولین بار دارم عروسک روسی آموزش میدم باید تو خونه تمرین کنم که سر کلاس گند نزنم! شاید بتونم بگم تنها اتفاق دلچسب اینروزا همین کلاس هست...مربی هنری بودن یه تجربه خیلی شیرینه برام.....پولش واقعا خیییلی کمه نسبت به تعداد جلسات و زحمتش.....ولی به خودم میگم‌  باید تلاش کنی تا بتونی پول‌ جمع کنی‌ ! برای طراحی کارهای جدید وقت میزارم، تا شاید بتونم سفارش بگیرم‌ و از کارهام بفروشم......

نمیدونم‌ شاید اگه یه حساب‌ پر پول داشتم‌ هیچوقت سراغ  دنبال تلاش برای درامدزایی نمیکردم و برای پولی که قد پول خرد ته جیب بابامه سگ دو نمیزدم......اون هرچی داره برای خودش داره.....ولی من‌ یه وقتایی یه چیزایی میخام‌ که اون حاضر نیست بخره....چون فکر میکنه نیاز نیست نه اینکه پولشو نداشته باشه......اون حتی با کار کردن من تو اموزشگاه هم مخالفه.مستقیم‌ نمیگه ها ولی من میفهمم‌ ، از رفتارها و مسخره کردناش میفهمم.....ولی مهم نیست برام چون من میخام از هنری که دارم‌ استفاده کنم‌ که همش دستم جلوش دراز نباشه.....اگه بتونم در کنار توسعه کار هنریم ساعات مطالعه مو هم بالا ببرم‌، و از ساعات گوشی به دست بودنم بکاهم! خیییلی به‌ اون نگاه ایده ال ذهنم‌ نزدیک میشم....باید از زندگی تک بعدی خارج شم گستره فعالیت هامو افزایش بدم.....هم درس هم‌ کار هردوتاش باهم ......کاشکی خدا توان و انگیزه هردوتاشو باهم بهم بده...... 

پسندها (4)

نظرات (1)

❤️Maman juni❤️Maman juni
22 تیر 98 0:24
🌹
نگاه
پاسخ
🏵💜