خاطرات آنلاین من، نگاه

خانوم معلم!

1398/4/12 1:39
نویسنده : نگاه
60 بازدید
اشتراک گذاری

گفته بودم آموزشگاه بهم پیشنهاد داده بودن که عروسکسازی یاد بدم.....منم از خدا خواسته خوشحاله خوشحال......همه دغدغه م شد کاری که داشتم شروعش میکردم.....روزی هزار بار با خودم تمرین میکردم چی باید بگم چطوری صحبت کنم ،همه موارد رو توی دفتر یادداشت میکردم و تمرین میکردم......انگار که میخاستم فیزیک هسته ای درس بدم......با وجود همه استرسهام ولی رو ابرا بودم ، خوشحاله خوشحال، جلسه اول برگزار شد، نمونه کار بردم، الگوها رو بهشون دادم، مثل خانوم معلما پای تخته براشون کلی چیز میز نوشتم، 

البته که اصلا به شکل معلم نگاه نمیکنن ، تو گروه مینویسن سلام عزیزم! یا مثلا میشه فلان چیز و توضیح بدی عزیزم!

آدم که به معلمش عزیزم نمیگه!

گرچه که از شون کلی کوچیکترم ولی خب به هرحال معلمشونم.....

سوال میپرسیدن،مشتاق بودن ،ذوق میکردن، میگفتن کی بشه اولین عروسکمون تکمیل شه، استرسهام بیشتر میشد، میترسیدم از پسش برنیام، میترسیدم لحظه ای که میخام یادشون بدم اشتباه کنم، اشتباه بدوزم ، کج و معوج شه..خرابکاری شه.... فکر و ذکرم شد تهیه پک وسایلشون، بازار رفتن، تو گرما، گشتن از این مغازه به اون مغازه......تمرین و دوخت و دوز مدلهایی که برای اولین بار باید آموزش میدادم، یادداشت حتی کوچکترین نکته ها توی دفترم....... یک طرف دیگه اینروزام‌ مربوط میشد به کارای اداری فرم معرفی به استاد و‌ فارغ‌التحصیلی...... روزهام پر از فکر و دغدغه شده بود،فکر کار،دانشگاه ،فارغ‌التحصیلی، درس.....انقدر که خاطرات‌ وحشت آور خردادماه به دورترین نقطه ذهنم تبعید شده بودن...‌‌...و امروز مادرم‌ از شروع احتمالی یه ماجرای مجهول دیگه خبر داد.....حتی لحظه ای فکرم‌ درگیرش نشد ، حتی لحظه ای بهش فکر نکردم، انقدر فکرم شلوغ بود ک اصلا فراموش کردم......یادم افتاد که از خدا خواسته بودم انقدر دغدغه هام‌ زیاد شه که فکر و ذکر هیچ ماجرای این‌ چنینی آزارم نده......که آخرین موضوعی باشه طی روز میشه بهش فکر کنم.....انقدر که هیچ وقتی حتی برا فکر کردن بهش نداشته باشم......حالا باید مینشستم به تجزیه و تحلیل.....به موشکافی ماجرا.....به نوشتن‌ و تاریخ زدن......اصلا نمیدونم‌ امروز چندمه، حساب روزا از دستم در رفته....و بی اهمیت ترین ترین موضوع بود برام،موضوعی که همیشه تبدیل میشد به تیتر اول دغدغه هام......نمیدونم‌ خدا رو با چه زبونی شکر کنم‌.......میدونستم‌ خدا اگه از روی حکمت دری رو‌ سمتم‌ بسته ولی از روی فضلش در دیگه ای رو باز میکنه.......دورت بگردم من که انقد مهربونی😍

پسندها (2)

نظرات (0)