خاطرات آنلاین من، نگاه

دلتنگی ها

دلم مسافرت میخاد....یه مسافرتی که بابا مامان آدم نباشن ، مثلا دوستام باشن! خجالت بکش دختر پشت گوشتو دیدی چنین سفری و هم میبینی..... اینزوزا وضع روحیم زیاد خوب نیست.....دارم تلاش میکنم انقاقی که افتاده رو بپذیرم باهاش کنار بیام.....دلم یه تفریح حسابی میخاد...انقد که حال و هوای دپرس این روزا رو از سرم بپرونه...... حالا خوانواده ی خوبم هم  سر لج و لجبازی های بچگونه حالمو خراب تر میکنن.....دلم میخاد برم یه جایی زندگی کنم ک آدماش آدمای زندگیشون و بیشتر بفهمن.... دیشب بحث بیرون رفتن از خونه وا مونده رو انداختیم وسط.....پدر لج کرد که میخام برم خونه مامانم..هرکی میخاد بیاد!...گفتم باشه برید من نمیام.........به ظاهر حرفی نداشت ولی کم کم...
10 خرداد 1398

منهای جمع ها!

از همون وقتا که بچه بودم ، تو جمع ها و مهمونیا ، از اول تا آخرش در و دیوار و نگاه میکردم.....هیچوقت هیچ هم صحبتی نداشتم..تو هیچ صحبت و گفت و گویی جایی نداشتم، هیچ حرف مشترکی با آدم بزرگا نداشتم، از همون بچگی تا الان که حتی جز آدم بزرگام ، همیشه تو جمع ها اونی که منها میشد من بودم یه وقتایی به مکالمات مادرم با بقیه گوش میدادم که حوصلم سر نره و بدتر از همه وقتی بود که بهم میگفت پاشو برو اونور یعنی تو نباید بشنوی! یا میگفت از پیشم برو فلانی بیاد بشینه! یه حس طرد شدن خیلی بدی بود ، خب راستش من همه اون حرفایی که مثلا نباید میشنیدم و کاملا متوجه میشدم! همشم حرفای مسخره و چرت و پرت بود !  پارسال هم یادم نیست چه مناسبتی بود ، خونه ما...
1 خرداد 1398
1