خاطرات آنلاین من، نگاه

از هر دری سخنی

هشتگ لو رفتن کادوی تولد آقا ما فهمیدیم کادو تولدمون چیه.... امروز که پیام اومد یک سیم کارت با کد ملی شما ثبت شده فهمیدیم پدرمون چرا دیروز کارت ملی ما رو میخاست..... ای خدااا....یعنیا دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار.....من به همون سیم کارت مفتی که دانشگاه داده راضیم تازشم خودم خدای سیم کارتم! هر از چندگاهی که که اتاقم و مرتب میکنم زیر تخت و لا به لای سبدهای رو میز جلو آینه سیم کارت پیدا میکنم....بس که اون زمانا دانشگاه مفتکی میداد و اینترنت رایگانش که تموم میشد رهاش میکردیم.......فرقش اینه این یکی دائمیه آخه خب که چی؟ چند روز پیش مادر یه بلوز برام خریده بود گفت یه لحظه بپوش ببینم اگه اندازت شد بده برا تولدت کادو بدم بهت.....کشته مرده ی کادو د...
23 ارديبهشت 1398

سار کافه با دوستای نگاه!

روزای بهاری یه طوریه که آدم پاندا میشه .بیدار که بشی یه خمیازه میکشی و بعد یکم کش و قوس دوس داری بازم بخوابی.....گرچه امروز دوباره سرما دویده زیر پوست شهر.....این اردیبهشت و این هوا بی سابقس...... ساعت طرفای هفت و ربع بود که پیام دوستم و دیدم که گفته بود بریم سار کافه....با اینکه هیچ حال و حوصله نداشتم ولی بار سوم بود که باهاشون نمیرفتم و بهونه میاوردم..با اینکه آدمیم که به حرف ذیگران اهمیت نمیدم و کاری که خودم دوست دارم انجام میدم ولی حس خوبی نداشتم که بخام باز بپیچونم...هی دور خودم میچرخیدم هم دوست داشتم برم هم حوصله نداشتم.....یه ساعت طول کشید تا تونستم خودمو قانع کنم .....پاشدم آماده شدم و تا رسیدم شب شده بود......دوتا دوست خانوما زودتر ...
3 ارديبهشت 1398

نیمه شعبان_پارت ۲

دومین جشن ، جشن مادر شوهر خاله کوچیکه بود و بعدش من و مادر دوباره برگشتیم خونه مامانجون و من دیگه بیهوش شدم.....شب قرار بود با خاله ها دایی بریم بیرون ولی مامانم رفت خونه و من نمیدونستم برنامه بیرون رفتن برا شام هست.....گفتم حالم خوب نیست دلم درد میکنه نمیتونم بیام....خیلی راست نگفتم ولی مامانجون نبات زعفرون دم کرد.....خاله ها و زندایی شروع کردن به اصرار.....نمیخاستم برم چون نمیخاستم سرجهازی باشم.....خیلی معذب و تو معذوریت بودم انقد اصرار و تمنا کردن که زندایی گفت وای تو چقد لوسی! مثل اینکه یادش رفته بود دو شب پیش با لوس بازیای دختر حال بهم زنش تا صبح نزاشته بخوابیم! لوس بازی نبود چون واقعا نمیخاستم چون راحت نبودم چون اگه میرفتم تا برگردیم ا...
1 ارديبهشت 1398

نیمه شعبان_پارت۱

بهمن ماه ۹۷، شیراز که بودیم تو بازاروکیل چشمم به یه پارچه حریر افتاد با طرح گل و مرغ موردعلاقم.....یه متر خریدیم که بدیم خیاط شومیز بدوزه برا جشن نیمه شعبان ولی بعدا دلم پیرهن خواست و یه روز رفتیم و حریر سبزآبی خریدیم برا دامنش.....دو هفته قبل از جشن بود که پارچه ها رو بردیم تحویل خیاط بدیم که گفت باید کرپ میخریدین دامن حریر خوب از آب درنمیاد! چنان ضد حال خوردیم که مونده بودیم چه کنیم......هیچی دیگه چاره ای نبود جز اینکه کرپ با قیمت سر به فلک بخریم.....دو روز قبل از جشن آماده بود....روز پنجشنبه بود و تا هشت شب کلاس زبان بودم و مامانم رفت آوردش.....خیلی خوب شده بود ولی یه پاپیون جلوش زده بود که شدیدا رو مخم بود ، معمولا زیاد گیر نمیدم و سخت گ...
1 ارديبهشت 1398
1